بی دوست آدمی از زندگی بی بهره
مانده. تنهایی دیواری است که آدم پشتش پناه می گیرد و در سایه اش چرت می زند. به
که چه چرتی در آفتاب نیمروز !اما در سوز شب باید آتشی افروخت و سقفی یافت ویژه اگر باران ببارد
یا برف یا تگرگ یا هر آنچه که تن آدمی را از سرما پر کند و گرما را از آن بیرون. دوست
گرمای آتش شب سرما ست .دوست سقف بالاسر شب باران است و
آن که بی دوست؛ باید تنها تاب بیاورد خیسی و سردی را که بر جانش می نشیند.
نن جینگ تا شانگهای با قطار دو ساعت راه است. روز اول ناهار را در خانه ی جومو مهمان بودم. مانند شانگهایی ها پدر خانواده در آشپزخانه به پخت و پز سرگرم بود و مادر ایستاده بود و مردش را تماشا می کرد. ناهار که تمام شد دخترک مرا به موزه ی جنایات جنگی ژاپنیان برد. موزه که چه بگویم. یک گور دسته جمعی بزرگ که استخوان مرده ها را از درونش بیرون کشیده اند. میان ترانشه هایی (برش های زمین در کند و کاو باستان شناسی)که بیشتر بوی تاریخ سازی دارند تا ثبت تاریخ تنها استخوان می بینی و استخوان. مرد و زن و پیر و جوان و خردسال. شاید در سوز سرمای شهر دلچسب ترین جای موزه مشعل گازی کوچکی بود که در میان یک چاردیواری ساف و بی سقف روی زمین روشن کرده بودند تا یاد سیسدهزار قربانی کشتار ژاپن در نن جینگ را در در دل بینندگان زنده نگاه دارند. جایی که می توان اندیشید هرکدام از قربانیان این گور بی سدا خواه تاریخی باشند خواه تاریخ زده؛ درد کشیده اند و ترسیده اند و در آرزوی دوباره دیدن فروغ نور اجاق گلی خانه ی خود مرده اند. در کناره ی بیرونی موزه تندیسها با طرح فروربخته شان ردیف ایستاده اند. تندیس های مردم رو به مرگی که دیگر امیدی براشان نمانده جز آسودگی پس از مرگ. دولت چین موزه را در پاسخ به گورستان سرداران و سربازان ژاپنی برپا کرده و آن را به زودی برای بازدید همگانی خواهد گشود تا استخوان مردگان سندی باشد برای سیاست آینده و هویت سازی سیاسی چین. اکنون اگر دولتمردان ژاپنی سالانه یاد سربازان جانباخته ی خود را گرامی می دارند چینیان نیز گورستانی دارند تا به جهانیان نشان دهد سربازان گمنام ژاپنی با مردم چین چه ها که نکرده اند. باد و سرما تا مغز استخوان را می سوزاند. به بازارچه ای در مرکز شهر رفتیم. مانند همه ی بازارهای سنتی معماری چوبی با برتری رنگ سرخ و زرین و معبدی بودایی در میان. جومو دوستدار خوراک خوردن است. ویژه در زادگاه. به آشخانه ای رفتیم. بوی ادویه و خوراک چینی توی هوا پیچیده بود. دخترک سوپ خون اردک خورد و من آش برنج شیرین. اهل نن جینگ اردک را در خون خود می پزند و آن را با همان هوسی می خورند که ایرانیان کله پاچه را. جومو می گوید:" موزه ی استخوانی و سوپ خون اردک. حتما با خودت می گویی ما نن جینگیان مردم ترسناکی هستیم." و من در اندیشه ام که خونخواری مردم نن جینگ از ترس می آید و از آرزوی جگرداری و دلاوری یا ریشه در گرسنگی دارد و بی خوراکی؟
پس از شام جومو در خانه می ماند و من به مهمانسرای پشت موزه جنایات جنگی می روم. دخترک خانه از خودش دارد و من چون مرد هستم نباید شب را با او در یک خانه تنها بمانم. هرم داری در آمد و شد زن و مرد در فرهنگ شهرستانی نن جینگ پر رنگ تر از شانگهای است. خانه ی جومو یک واحد از ساختمان شش طبقه ی سیمانیی است که نمونه اش را همه جای چین می توان دید. پلکان سرد سیمانی با نرده ی زنگار بسته ی آهنی، آگهی های لوله بازکنی و بیرون کشیدن پساب خانگی که با رنگ پاش روی دیوارها و پله ها نوشته شده و شب هنگام تاریک تاریک. دریغ از یک لامپ روشن تا از کله پا شدن آدم روی پله ها و میان پاگردها پیشگیری کند. و نام ساختمان "باغ روشنی".
شبی 60 یوان برای ماندن در اتاقی سرد و بدون حمام که حال و هوای مسافرخانه های دور ترمینال جنوب تهران را دارد. شب که خوابیده ای گویی روح سرگردان سیسدهزار چینی بیچاره را این سو و آنسو به گردش می بینی. سداشان به گوش می آید و نمی آید... روح های سرگردان مردگان گویی هنوز پس از هفتاد سال راه گریز می جویند ....چشمی که ببیندشان ... گوشی که بشنودشان یا پیکری تا در چرخه ی تناسخ بر آن بنشینند و آرام گیرند...
روز دوم در نن جینگ به دید و بازدید گذشت و به بلیت هواپیما خریدن برای یک استاد ژاپنی کوتاه و پیر که در نن جینگ تمرین خط چینی می کند. در دانشگاه شهر جومو شاگرد او بوده و استاد هرچه پیر تر شده به دخترک وابسته تر. تا آنجا که برای خرید بلیت هواپیمای نن جینگ- توکیو از جومو یاری می گیرد. ناهار را همراه پیرمرد ژاپنی در خانه ی خاله ی جومو خوردیم. در شهری که مردمش دل خوشی از ژاپنیان ندارند دوستی خانواده ی جومو با پیرمرد ژاپنی و دعوت از او برای ناهار نتیجه ی خونگرمی دخترک است و توانمندیش در سخن گفتن به زبان ژاپنیان. شب سال نو مسیحی است. برای دیدن مراسم سال نو به کلیسا می رویم. مراسمی در کار نیست. 14 تابلو از یاقتن دست بستن و زخم زدن و تاج خار بر سرنهادن و صلیب کشیدن عیسی مسیح بر دیوارهاست. کورسوی شمع روشنابخش تالار است و کلیسابان جوان از ما می خواهد بامداد فردا بیاییم.
۱شش سال و دو سه ماه از آن روز می گذرد. نخستین روزهای مهرماه ۱۳۸۰ بود. یاسر چند ماهی بود با اهل خانه سرسنگین بود و شام و نهارش را هم بیرون می خورد تا اینکه آن روز در آستانه ی غروب رو به من کرد و در اوج خونسردی گفت: " ساعد! من معتادم. به مامان بابا بگو اگه کمکم نکنند زیاد دوام نمی آورم"
۲- دکتر سلکی پس ازآنکه یک سوم ویزیت چهارسدهزار تومانی اش را گرفت یاسر را روی کاناپه ی سالن همکف خواباند و از بابا و مامان خواست به نوبت بالا بروند تا خصوصی با آنها سخن بگوید:" به همکاری شما نیاز دارم. داروهای یاسر را دور از دستش قرار بدین. فراموش نکنین! خودش باید بخواد.
۳به خانه که می رسیم مامان که از دلشوره به خود می پیچد از سجاده نماز بلند می شود و سوی من و یاسر می دود. "کجا بودین؟" یاسر:"همین دور و بر!" لباس هایم خیس عرقند و بوی دود سیگار می دهند. نفسم سنگین است. به اتاقم می روم و سرم را روی بالش می گذارم و اشک می ریزم...
یاسر پشت رل پیکان سفیدش نشسته و سیگار به لب دارد. پنجره ها را بالا داده و دود ماشین را پر کرده. نخستین روزهای مهر است جزآنکه ابرهای تیره و کم ارتفاع آسمان آدم را یاد دی ماه می اندازند. یاسر:"من اینطوری نمی تونم. دهنم داره سرویس می شه. این متاع رو یه دفعه همین جوری که نمی شه کنار گذاشت. تو که این کاره نیستی. چه می فهمی؟ این دفعه با من بیا و پولشو بده. ذره ذره مصرفم رو کم می کنم...این جوری راحت تره." روبروی چاپخانه دقت پور ترمز می کند. یک دلال مواد سرش را فرو می کند توی ماشین..." چقدر پول داری؟" یاسر با نگاه التماس آلودی که نه پیش از آن توی چهره اش دیدم و نه هرگز پس از آن: "برادرم پول آورده. دوهزار تومن." موادفروش بالا می پرد و پشتش مامور پلیس. هر سه تامان را می برند به کیوسک آهنی نگهبانی سر بازار تجریش. مامور به من: "مواد خرید و فروش می کنی ؟جاکش! هر سه تاتون رو می فرستم قزل حصار!" از ترس می لرزم. نخستین باری است که از چنین جایی سردرآورده ام. باورم نمی شود. یاسر که تا چند لحظه پیش داشت از خماری می مرد شیر می شود و رو می کند به افسر انتظامی توی کیوسک. مفش را بالا می کشد و می گوید:" ما کاری نکردیم که. می خوای لخت بشم منو بگردی؟" افسر هر سه تامان را می گردد. توی جیبم تنها یک دستمال کاغذی مچاله دارم و دوهزارتومن پول. خیس عرقم. رهامان می کنند. یاسر نگاهی به من می کند و زیر لب می گوید:" هیج غلطی نمی تونن بکنن. مدرک ندارن که. تو چرا هول کردی؟" سوار ماشین می شویم. یک سرباز نیروی انتظامی ما را می بیند و به روی خودش نمی آورد. مرد چهل و چندساله ای که خودش از یاسر خراب تر است همراه ما می آید. او کیست و از کجا پیدایش شد نمی دانم. تن لرزه ی گیر افتادن در اتاقک نیروی انتظامی و بوی دود سیگار که توی اتاقک ماشین پیچیده دلم را آشوب می کند. می رسیم به تپه های لویزان. یاسر ماشین را پارک می کند، پول را از من می گیرد و با مرد از تپه روبرو بالا می روند دنبال جنس. به خودم لعنت می فرستم که چرا چنین جایی آمده ام. باورم نمی شود پشت این تپه ی پر دارودرخت مواد فروش ها اسلحه به دست دارند و آزادانه جنس شان را می فروشند. باورم نمی شود که اگر کسی پول نداشته باشد اگر هم بمیرد چیزی به او نمی دهند تا آرامش کنند. باورم نمی شود که پلیس این همه را بداند و هیچ نکند. من تازه یک هفته هم نیست که این چیزها را می دانم . پلیس که باید بیشتر بداند. نیم ساعت می گذرد. یاسر و مرتضی که جنسشان را خریده اند و کشیده اند؛ می آیند و سوار ماشین می شوند. دیگر می دانم یاسر تا چند ساعت آرام است. سدای نوار و بوی دود سیگار ماشین را پر می کنند.
نگو نگو نمیام ... نگو نگو نمیام .... امیدو پر دادن دیگه سخته برام ... دیگه سخته برام...
اول مهر اول مهره. نمی دونم چی باعث می شه این همه از اول مهر خوشم بیاد. حتی بیشتر از آغاز سال و نوروز. صدای دنگ دنگ زنگ ( گرچه در خاطره های من این صدا از سال 65 و مدرسه ی یدالله محیط تبدیل شد به زینگ زینگ) و ولوله بچه ها توی حیاط و سر صف اولین صبحگاه و لیسیدن بستنی و آبنبات چوبی تو راه مدرسه و بوی دیوارهای تازه رنگ شده و بوی تینر کلاس ها و... همه دارند توی سرم می چرخند. گرچه روز اول روز زهرچشم گرفتن از تازه آمده ها و حواس پرت هایی مانند من است هرگز بدرفتاری زننده ی ناظم ها خاطره ی دوستی های آغاز مهر را از یادم پاک نمی کند. پس از سه ماه دلتنگی دیدن همدرسانی که شماری شان نامت را هم فراموش کرده اند و تو را به عینکی بودن و قد درازت می شناسند چنان شادم می کند که همان اول مهر فراموش می کنم سال آموزشی تازه آغاز شده است..................
ناظم از پشت بلندگوی حیاط: بچه ها به صف واستین...ساکت...اوی مگه با تو نیستم؟؟؟
ساعد: ما آقا؟ ما که کاری نکردیم..(بق می کنم...)
ناظم: تو نه! پشت سریت! اون درازه! او عینکیه رو می گم. بیا بالا.
پشت سرم رو نگاه می کنم. من ته صفم. عینکم رو با گوشه ی پیرهن تمیز می کنم و دوباره به چشم می زنم و باز به دور و بر نگاه می کنم.
ناظم: خود تو هم بیا بالا! آره خودت که گردن می کشی اینور اونور! بیا بالا و برو دفتر.
ساعد:آقا به خدا ما شاگرد اولیم...
ناظم: برو دفتر! خجالت بکش ! وقت قرآن خوندن آدم مث بچه آدم وا می سه!
توی دفتر رادیو روشنه. اخبار ساعت هشت رادیو سراسری. از حیاط سدای مدیر مدرسه میاد که داره به دانش آموزان بهار تعلیم و تربیت رو شادباش می گه. دیر آمده ها با پدر مادرهاشون سینه ی دیوار حیاط زیر آفتاب وایستادن و ناظم مثل شمر ذی الجوشن داره دورشون می گرده و نام هاشون رو یکی یکی می نویسه که دیگه تکرار نشه. توی دفتر کنار در وایسادم. دفتردار و یکی دوتا از آموزگاران دارن نان و پنیر و چای شیرین می خورن. کنار دستم یه پسر واستاده که نه عینکیه و نه قد بلند. همه چیز رو از پنجره ی دفتر می بینیم و می شنویم . هنوز نمی دونم درست اومدم دفتر و گناهی از من سر زده یا جای یکی دیگه به دفتر فرستادندم.
مدیر پیام خوشامدش که تموم می شه رو می کنه به سینه دیواری ها و می گه: اونایی که امروز دیر اومدن بیان کنار بقیه یه صف بکشن. تا تاخیری ها صف بکشن بچه ها یه صلوات محمدی بفرستند...اول مهره بابا! بلندتر بفرستین....
بچه ها صلوات می فرستن و سداشون توی مدرسه می پیچه. ناظم که آمده توی دفتر نگاهی به ما می کنه و سری تکون می ده.
ناظم: آقای عباسی! از شما انتظار نداشتم. دیگه تکرار نشه ها. برگرد سر صف.
ساعد: اما...
ناظم:باز حرف می زنه! بگو چشم برو سر صف. هردوتا تون برین سر صف.
زیر چشم غره مدیر از میان صف ها رد می شم و می رم سر جام. وقتی می رسم ته صف علیرضا رو می بینم که نیشش تا بناگوش بازه و داره آدامس می جوه. کنارش می ایستم و لبخند می زنم. رو به من می کنه و می گه: سلام ساعد عینکی!
باز هم یک هفته گذشت. خوابگاهم اتاقکی است روبروی دفتر تگهبانی و درست کنار دروازهی آسایشگاه استادان و ویژهکاران بیگانه. پردهی کلفت و رنگو رو رفتهی اتاق را که بالا بکشی؛ چینیان را در سه متری خود در آمدوشد میبینی. پای کامپیوتر که باشی؛ انگار توی کافه-نت نشستهای و اگر بر تختت خفته باشی؛ گویی در دفتر کارت و پیش چشم رهگذران چرت میزنی. مرز تو و رهگذران پردهای است که هرگاه بخواهی بالا میبریش و هرگاه نیاز باشد پایین.
فرهنگ چینیان روستایی است؛ هرچند در ابرشهرها برج بسازند. دوهفتهای میشود در گوشهی خیابان گوانگ لین (روشنی خِرَد) هندوانهفروشان شهرستانی روزها خوان و شبها بستر گستراندهاند و هربار که از کنارشان میگذری سلامت میکنند؛ شاید خریدار آینده خود تو باشی. اینجا یکای وزن "جین" است و هر جین نیم کیلو. هیچ چیز نباید هدر رود و کسی نباید زیاده بخرد. از ده و شهرستان-رسیدگان کم نیستند و دورهگردان یا از "آن-هویی" آمدهاند یا از "شان-شی" و یا از جاهایی که هنوز چندان نمیشناسمشان. کمی آنسوتر از در خوابگاه دورهگردی پیراهن کنده است و به چرت نیمروز. پسینگاه( این واژه را از ترکان اوبغور یاد گرفتم و معنیاش: بعد از ظهر) فروشندگان زن و مرد را در مغازههاشان گرد هم میبینی. آنان بر سر بخشی از درآمد روزانهی خود دلخوش و شوخیکنان گرم قمارند. همه شهرستانیوار خوشند و دلهاشان به یکدیگر گرم. نرخ کالاهای هم را خوب میدانند؛ جزآنکه هرچه از یکیشان بخری؛ باز میپرسند: "چند خریدی؟" و بیآنکه درگیر شوند و به هم بپرند راست پیش چشم آن دیگر فروشنده میگویند: "من ارزانتر میدادم!" اینجا نرخ یگانه نداریم و نرخ درست همانی است که در قمار خرید و فروش همواره به چینیان میبازی و این را همه میدانند.
زبان چینیان پر از متلهای روستایی است و هُرمهاشان(حریم) گسترده و بسته. آن همه داد کشیدن و بوق زدن و شوخیهای شهرستانیشان را که میبینی باورت میشود که هرمشان گسترده است و پشت خمیده و نگاه گوشهدار و زیر لب لندیدنشان که به چشمت میآید؛ میفهمی که زیر بار آنهمه جمعیت تن به هرمی بسته دادهاند. دیوارها باریکند و پنجرهها رو در روی هم و همواره کسی هست که نیمنگاهی به تو داشتهباشد و گوش بر گفتههایت. باید بیاموزی خودت نیز چنین باشی و نرنجی.
شنبهی پیش از اتاق بیست متر مربعیام (اگر حمام و دستشویی را هم به شمار آورید!) بیرون زدم و راه جنوب شهر و آن سوی رودخانهی پودونگ را پیش گرفتم. هوا به هوای رشت میماند و شرجیش کمتر. آفتاب میان آسمان بود که بهراه افتادم. کلاه گردشگریم را بر سر گذاشتم تا در اوج گرمای روز آزار نبینم. هدفم خوراک-خانهی (رستوران) شاهزادهی ایرانی بود و پیاده تا آنجا دوساعت راه. ورزشگاه را برای بازیهای المپیک 2008 بازسازی میکنند. از فروشگاه "همهچیز-دو-یوان-فروشی" حوله و قاشق و چنگال و کاسه کوزه خریدم به 20 یوان و بس. با مترو از رود گذشتم و خود را به شاهزادهی ایرانی رساندم. از ایران سرکنسول تازه آمدهاست و نامش رضا ناظری. بی آنکه از پیش آگاه باشم؛ خود را در مهمانی آشنایی سرکنسول دیدم. گرچه فراخوان فرستادهبودند؛ کسی از ایرانیان جز کنسولخانهایان به شاهزادهی ایرانی نیامد. گویی ایرانیان جز روز نیاز چندان کاری با کنسول و سرکنسول ندارند. با آمدن سرکنسول دخترک پیشخدمت چینی که دیگر خوی ایرانیان را شناخته رقص و آواز لسآنجلسی را خاموش کرد و روی پردهی نمایشگر شجریان زیر آواز زد. آنچه بیش از همه به چشمم آمد دوچهرهی آشنا بود. جلیل ادیبی که کنسول است و پیش از این در دانشگاه شاگردش بودهام و عطاءالله حسنی؛ استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی که او را در میگون دیده بودم و چهرهاش به جلال میمانست و خویَش به همهی استادان دانشگاه.(اونایی که اون روز با هم رفتیم میگون باید حسنی رو یادشون بیاد!)
گفتنی آنکه نشانیش همان نشانی من است و اتاقش در ساختمان کناری و درازی راه تنها 70گام تا پشت در اتاقش. خانوادهاش رفتهاند و او نیز تنهاست. به هم آشنایی دادیم و کارت دیدار رد و بدل کردیم. گویی نخستین کسی از شهروندان ایرانی باشم که از سرکنسول کارت گرفتم.
بامداد یکشنبه به اتاق دکتر حسنی رفتم. همان شب باهم برای شام به افندی رفتیم و در خوراکخانهی مسلمانان شینجیانگ " ترکان باختری" شام حلال خوردیم و او پول داد. در شانگهای نخستین بار بود مهمان کسی جز آقای جیب خودم میشدم.
سهشنبه لوح سخت کامپیوترم سوخت. چگونه سوخت؛ خودم هم نمیدانم. (لیلونگ) کامپیوترساز یاریم کرد تا دادههایم زنده شوند و یک هارددیسک نو به من فروخت به 200 یوان. نرخ بازار ایران برای همین کار دستکم دوسه برابر است. دستم دوباره به نرمافزار word و اینترنت رسید.
برای تمدید روادید تا پای گذر از مرز هم رفتم. روادیدم روادید بازدید است و دانشگاه رفتن با آن نیاز به پذیرش شهربانی دارد. اگر نبودند کارمند پاسخگوی دانشجویان بیگانه و آشنای او در ادارهی شهربانی میانداری آندو کارم سخت میشد و میبایست برای روادید دانشجویی از مرز میگذشتم و بازمیگشتم. از هزینه که بگذریم؛ در این روزهای آزمون و گرفتوگیر و تازهکاری، رفتن تا هنگکنگ یا مغولستان و روادید گرفتن ساده نیست. کارمند-وانگ مرا از پیش میشناخت و روز سخنرانی مرا دیدهبود و این خودش مایهی دلگرمی. در چین هم گاهگاهی داشتن یک آشنا برای پریدن از فراز روال کور دیوانسالاری خوب است. دیروز پس از چندروز بیا-برو، شهربانی روادیدم را تا 25 تیرماه تمدید کرد.
شنبه 5خردادماه86
اکنون یک هفته از آمدنم به چین می گذرد. تا خودت تنها سفر نکنی مزه ی بودن در یک بومزیست دیگر را نمی چشی. این بار آزاد و بی بار(اگر 49 کیلو گرم بارم را ندید بگیرید!) به چین آمدم. فاطمه مهماندار ترکستانی شرکت پرواز جنوب چین را باز هم در این سفر دیدم. فاطمه سرمهماندار رئیس جمهور خاتمی در سفر چین بود و آن زمان جوانی تازه کار. خودش در سفر نوروز امسال برایم گفت که خاتمی را چه نازنین و مهمانداردوست! دیده. فاطمه ترک اویغور است. در فرودگاه ارومچی از مرز گذشتم. نباید بارم را خودم می کشیدم. جزآنکه توشه ی فرودگاه بارم را نپذیرفت. چالشی در گرفت تا چند ساعت بارم را در انبار رها کنم و .... در پایان کار گفتند:
توشه کامپیوتر و ابزار الکترونیک را نگه نمی دارد. مانده را همین جا بگذار!
دوربین و کامپیوتر را برداشتم و برای خرید بلیط شانگهای به بخش پروازهای درونی(همان داخلی تازی) رفتم. بهای بلیط نقره داغم کرد. 290دلار امریکا برای 4 ساعت پرواز فراز خاک چین. بلیط را که گرفتم در گوشه ی سالن جوانی سی و چند ساله را به نماز دیدم. روزنامه پهن کرده بود و نماز می خواند. تسبیح می گرداند که نزدش رفتم و سلام کردم. شوهر خانم کوه خضری خبرنگار 20:30بود و نامش جواد. بازرگان بود و اصفهانی و حسابگر. پیشه اش فروش بازیچه به کودکان. باهم به شهر رفتیم. خوردن شیشلیک سیخی 300 تومان و جگر سیخی 100 تومان گرانی بار بلیط 275000تومانی شانگهای را از یادم برد. بازار زعفران و چای به پا بود و دخترکان دستمال به سر و مردان عرقچین دار گرم کار. کنار مسجد بطری آب را به یک یوان می فروختند و حاجتخانه آخرین جای! همگانی بود که می شد به طهارت اسلامی از آن بیرون آمد.
هواپیما پنج شامگاه پرید و نیمه شب در فرودگاه پل سرخ شانگهای نشست. جواد سبکبار آمده بود و بارم را باهم بخش کردیم و بهای افزوده-بار ندادم. با هماهنگی یک پیله ور زبردست و پریشان اندیش تهرانی در "مهمانسرای جوانان دوستدار بومزیست سبز" جا گرفتیم. دو تخت به 22 هزارتومان. من و جواد هرکدام 11000تومان دادیم.
فردا شد. جواد را روانه ی "یی وو" کردم تا به نمایشگاه برود و خودم راهی دانشگاه شانگهای شدم تا نام بنویسم. هنوز آفتاب در آسمان بود که نام نوشتم؛ هزینه ی آموزش را پرداختم و خوابگاه گرفتم. خوابگاه ویژه کاران بیگانه
(foreign expert building)
پیاده از کلاس تا خوابگاه 8 دقیقه راه است و بس.
شب را در خوابگاه گذراندم. هزینه ام می شود شبی 85 یوان و تا دوماه نیاز به جابه جا شدن ندارم. مگر آنکه شهربانی شانگهای اجازه ی اقامت دانشجویی به من ندهد که امید دارم بدهد.
شنبه ویکشنبه به درست کردن کامپیوتر و یافتن خودم در شهر چند میلیونی شانگهای گذشت. کامران که در ایران برایش کار ترجمه کرده ام آمد و با هم به خرج او شهر را گشتیم. گرچه دیدنی ها را دیده بودم جای خودم را پیدا کردم و چنین می اندیشم که نخستین دانشجوی بیگانه و تازه از راه رسیده باشم که یک روزه توانست کمابیش همه جای شانگهای را روی نقشه نشان دهد. رودخانه ی خوانگ پو (پوی زرد) شاخه ای از چانگ جیانگ (دراز رود) است و از جنوب سوی شمال شهر روان. زیبایی شب شانگهای را از قایق های گردشگری روی رود می توان دید. سوی باختر بخش مستعمراتی شهر است و سازه ها به میدان توپخانه و خیابان لاله زار ما می ماند. جزآنکه پاکیزه تر و بازسازی شده. بانک و بیمه و شهرداری. دیگر سو را پودونگ می نامند و معنی اش پوی خاوری. بخش سنتی و امروزین شهر هردو در آن گرد آمده اند. یک پل و پنج شش زیر گذر دو سوی شهر را به هم می پیوندانند. در پودونگ برج 468 متری مروارید خاور بیش از همه به چشم می آید و موزه ی تاریخ شهر که تندیس های مومین ش آدم را یاد حمام گنج علی خان کرمان می اندازد. جزآنکه گنجینه گسترده تر است و تندیس ها پرشمار. در نن جینگ لو " راه پایتخت جنوبی" می توان از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا کرد. اگر دل بدهی و بگردی. ویژه اگر یک دلال سیاه بازار در کنارت باشد که بود و دوست شدیم.
در کلاس یک چهره ی آشنا دیدم که شناختم ش و مرا نشناخت. خانم جانگ را بدون مانتو و روسری هم می شود شناخت. آشنایی دادم. شاد شد و به گرمی مرا پذیرفت. با او کلاس نمایش فیلم دارم. خانم وانگ مدیر بخش آموزش زبان چینی به بیگانگان از من در نخستین روز کلاس خواست برای سخنرانی هفته ی آینده آماده شوم." چرا به شانگهای آمده ام! "
رفتار کارمندان و استادان و مردم کوچه بازار و دستفروشان و دوره گردان و کلاه برداران خرده پا در کلاس و دانشگاه و شهر چنان گرم است که یادت می رود در چین دوستی نداری. یک شبه دوست پیدا می کنی. دوستانی که با رفتاری خاله زنک تو را می پایند و به تو سلام می کنند جز آنکه تنها رهایت نمی کنند.
امروز ناهار را با دختری مغولستانی خوردم. چند روزی بود به تنها خوری خو کرده بودم. "اونون" از اولان باتور آمده و بورس دوساله ی چینی آموزی دارد. توی کلاس ما بیشترینه کره ای هستند و من تنها ایرانی. اونون از مغولستان، آبرام از هلند و یک جوانک شیلیایی هم همدرس من هستند. کارت ویزیت (نمیدونم فارسیش چی می شه! )چاپ کرده ام و این دو سه روزه آن را در رستوران ایرانی ها در پودونگ خواهم گذاشت تا کار هم پیدا کنم. ترجمه و راهنمایی تورهای ایرانی در شهر و پیرامون شهر. استاد زبان فارسی دانشگاه را هم تلفنی پیدا کردم. دارم با گروه زبان فارسی هماهنگ می شوم که آموزگار پاره-زمان(همان پاره وقت) فارسی شوم و از نیم سال آینده کارم را آغاز کنم. آزمون پیام نور را در کنسول-خانه ی شانگهای می دهم. هنوز یک هفته زمان دارم و چشم به راه تمدید روادید دانشجویی!